تبليغاتX
حماسه دلاوران تخریب لشگرانصارالحسین ع

                               

جای بچه های تخریب خالی

امروز منزل شهید قاسم وحدت بودیم

 

از صداوسیما آمده بودن برنامه ضبط کنن

ولی ازدوستای قاسم خبری نبود

 

آقا هادی شاکی بود

می گفت چرا نمیاید حرف بزنید؟

بخدا همه در برابر شهدا مسئولیم......

 

آخه چه کسی باید قاسم و قاسمها  رو برا اونایی که نبودن تعریف کنه؟

 

کلی خجالت کشیدم

راست میگه. اگه بچه های تخریب نیان و از قاسم و بقیه شهدا نگن

پس کی بگه؟

 

رفتم سراغ حسین آقای جمعه

ازش پرسیدم چرا نیومدی؟

 

اولش هیچی نگفت

ولی بعد از اینکه خاطراتی که سعید طالبی  از شب شهادت قاسم

گفته بود براش تعریف کردم "اشک تو چشماش حلقه زد"

آخه خودش اون شب اونجا بوده

 

گفت: من لیاقت ندارم در مورد شهدا خاطره بگم  خصوصا قاسم

 

ولی از اشک چشماش و از نحوه حرف زدنش فهمیدم که دلش پیش قاسمه

 

حسین آقا منو هم دعا کن

کاش یه کمی از اخلاص تورو من داشتم

 

قاسم به دوستایی مثل تو افتخار میکنه

تورو خدا بیاید از شهدا برا ما بگید

 

چشم براهتان ............

16/11/87

 

+ نوشته شده توسط مصطفی در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 و ساعت 23:9 |
+ نوشته شده توسط مصطفی در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 و ساعت 1:40 |
namaz-vahdat.jpg
+ نوشته شده توسط مصطفی در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 1:27 |
امشب ۱۱/۱۱/۸۷ همه بچه های تخریب در دفتر همایش جمع هستند

حاج اصغر مینایی

حاج مرتضی نادر محمدی

و.........

شهدا امشب به یادتان بودیم

شما هم ما را یاد کردید؟

+ نوشته شده توسط مصطفی در جمعه یازدهم بهمن 1387 و ساعت 2:25 |

حسن آقای عزیز مطلب قشنگتو گذاشتم تا همه بخونن

منتظر نوشته هات هستم

+ نوشته شده توسط مصطفی در جمعه چهارم بهمن 1387 و ساعت 2:17 |
سلام برادر شهیدم!

نامت چه بود؟

یادم رفته است.

سلام مرا هم به حضرت روح الله برسان!


برادر شهید من، خدا هنوز زنده است؟

نکند تو دیگر برادر من نباشی؟

سلام برادر شهید من!
برادر! امروز دیگر بر سر خواهرم چادری نیست

تا که از خون سرخ تو سیاه تر باشد!


برادر! راستی، کربلا که اسطوره نبود، بود؟

سیدالشهدا را می شناسی؟

من مایکل جکسون را می شناسم،

و هاکلبری فین را!

تو چطور؟ بیل گیتس را می شناسی؟

در این دوره زمانه، حرف از بازنگری در دین خدا می زنند،

برای خدا هم نسخه می پیچند!

برادر! خدا آیا حواسش نبود چه میگوید؟

اینجا گرگ و میش است!

البته نه به خاطر اینکه خورشید هنوز سایه گرمش را بر سرمان نگسترانیده است،

بلکه به خاطر شبیه بودن ذاتی گرگ ها و میش ها


هم گرگ ها لباس میش پوشیده اند

و هم میش ها تابلوی من گرگ هستم بر گردنشان آویخته!


برادر شهید من، فانوس داری؟

برای خودت نگه دار. من این وضع را دوست دارم.

تو را هم دوست دارم.
نکند از قاب عکس بیرون بیایی!

برادر شهیدم!

بسیار دوستت می دارم اما از من نخواه.

نخواه که مانند تو بیاندیشم و در اندیشه شهادت باشم.

برادر اینجا آزادی اندیشه است!

راستی در ملک خدا هم آزادی هست؟ نیست؟

خب پس نمی فهمی چه میگویم،

این آزادی که میگویم خیلی چیز خفنی است!

گرگ و میش میکند همه جا را،

حتی بهشت را!

برادر شهیدم!

راستی نامت چه بود؟

یادم رفته است.

نویسنده: حسن افشار

+ نوشته شده توسط مصطفی در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 و ساعت 22:32 |

زندگی بی شهدا برای ما جهنمه

 

از غم اونا اگه جونم بدیم بازم کمه

 

شهدا مثل گلن. ما خارایه دورو بریم

 

آقامون گل بخره گلهارو با خار میخره

+ نوشته شده توسط مهدی انصاری در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت 2:0 |

 

شهدای شهر ما مثل گل یاس می مونند

دلهای دیوونه از عشق اونا پریشونند

شهدا جون دادن و تو خونشون پر می زدند

از زمین تا به خدا با گریه معبر می زدند

اونا که با لب تشنه توی جبهه جون دادند

عاشقی رو باز به اهل آسمون نشون دادند

جون دادند با شور و شین ، ذکر لبا شون یا حسین

چه قشنگ سر می دادند به عشق بین الحرمین

ا ونا رفتند برای دفاع از آبروی دین

تیر می خورد چشما به عشق پسر ام البنین

اما حالا اونا که یه ذره احساس ندارند

خیلی راحت به روی گلهای یاس پا می ذارند

به خدا بی شهدا دنیا مثه قبر می مونه

زندگی بی شهدا مثل قفس یا زندونه

شهدا کاشکی می شد به ماها بال و پر بدید

از اون بالا بالاها به دلهامون خبر بدید

شما رفتید ولی ما جا موندیم از قافله تون

ما شدیم شرمنده از پاهای پر آبله تون ...

نوشته شده توسط مجنون- ابان 87

+ نوشته شده توسط مصطفی در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت 1:32 |

 

یاد باد

آن روزگاران یاد باد

+ نوشته شده توسط مصطفی در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت 21:18 |
+ نوشته شده توسط مصطفی در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت 16:35 |
بوی بهشت خدا

بوی حسین است و بس

                             

+ نوشته شده توسط مصطفی در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت 16:31 |

ولایه علی ابن ابی طالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی

+ نوشته شده توسط مصطفی در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت 14:57 |

عاشقان عیدتان مبارک باد

+ نوشته شده توسط مصطفی در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت 14:54 |

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 و ساعت 12:34 |
اگه خاطره جالب وخواندنی دارید بفرستید
+ نوشته شده توسط مصطفی در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 و ساعت 2:57 |
تو مهر ماه امسال بود که با خانواده رفتیم پابوس آقا علی ابن موسی الرضا

شب آخری که فرداش قرار بود برگردیم همدان رفتم حرم

قبل از اینکه وارد حیاط حرم بشم نیت کردم

که امشب به نیابت بچه های  تخریب لشگر انصارالحسین(ع)

زیارت کنم هم به نیابت شهدا هم به نیابت جا مونده ها

تا پامو تو حیاط حرم گذاشتم حالم عوض شد

اشک از چشمام سرازیر شده بود و قدرت نگهداشتنشو نداشتم

کنار ضریح مطهر دیگه از خود بیخود شده بودم

حال عجیبی بود هیچی دست خودم نبود

نمیدونم چطوری توصیف کنم  سرتا پا غرق لذت بودم

نزدیک اذان صبح شده بود

قرآن رو دستم گرفتم و از خدا خواستم به من بگه جای دوستای ما که شهید شدن و اونایی که جا موندن کجاس؟

قرآن رو باز کردم

سمت راست صفحه

ایه اول رو خوندم

"من المومنین رجال صدقوا

ما عهدواالله علیه فمنهم من قضی نحبه 

و منهم من ینتظر و ما بدلو تبدیلا "

"در میان مومنان مردانی هستند

 که برسر عهدی که با خدا بستند صادقانه ایستاده اند.

 بعضی پیمان خود را به آخر بردند

(و در راه او شربت شهادت نوشیدند)

و بعضی دیگر در انتظارند

و هرگز تغییر و تبدیلی در عهد خود ندادند"

(سوره احزاب آیه ۲۳)

دلم هوری ریخت

فقط یه آرزو کردم

خدایا منو هیچ وقت از شهدا جدا نکن

 

+ نوشته شده توسط مصطفی در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 و ساعت 2:45 |

    کاش می شد خدا یه باره دیگه به ما اجازه میداد

فقط یه بار 

 ساعتی رو پیش دوستای شهیدمون باشیم

فقط یه بار

این تنها آرزوی ماست

 

+ نوشته شده توسط مصطفی در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 و ساعت 2:7 |
همه از خستگی بیحال رو زمین ولو شده بودن

آفتاب داغ خرمشهر مزید بر علت بود و رمقی برای بچه های تخریب باقی نگذاشته بود

شب قبل عراقیا با استفاده از توپخانه تمام خرمشهر را گلوله باران شیمیایی کرده بودن 

یه عالمه از رزمنده ها شهید ومجروح شده بودن و ما که کمتر صدمه دیده بودیم بعد از درمان سرپایی برگشته بودیم تو ساختمانی که حکم مقر برامون داشت

حالا همه تو حیاط ولو بودن

یه دفعه صدای وحشتناک صوت خمپاره تو فضا پیچید

چشمامو بستم و فقط منتظر انفجار شدید بودم 

هیچ صدایی نیومد خیال کردم شهید شدم

نفسم بند آمده بود

آرام یکی از چشمامو باز کردم

خبری نبود.      تپش قلبم را احساس میکردم

حدس زدم گلوله عمل نکرده

سرمو بلند کردم همگی سالم بودن وتقریبا حال منو داشتن

با بهت به هم نگاه میکردیم ودنبال گلوله منفجر نشده

صدای خنده بلند یه نفر از پشت سرم آمد

به عقب برگشتم

اصغر بود که میخندید البته با بلنگوی دستی تبلیغات

بله اصغر بود که استاد در تقلید صدای انواع گلوله و هواپیما

شلیک خنده بچه ها تو فضا پیچید

حالا اصغر بود که فرار میکرد و سید مرتضی با سنگ دنبالش

اصغر با بلندگو التماس میکرد و میدویید

مثل اینکه سید بیشتر از همه ترسیده بود

 

+ نوشته شده توسط مصطفی در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 و ساعت 2:2 |
کسی آرام می آید

نگاهش خیس عرفان است

قدمهایش پر از معنا

دلش از جنس باران است

کسی فانوس بر دستش

بسان نور می آید

امید قلب ما روزی

ز راه دور می آید

+ نوشته شده توسط مصطفی در شنبه بیست و سوم آذر 1387 و ساعت 22:30 |

اینان امامزادگان عشقند

که فردا مزارشان قبله گاه اهل یقین خواهد شد

+ نوشته شده توسط مصطفی در شنبه بیست و سوم آذر 1387 و ساعت 22:22 |

السلام علیک یا ابا عبدالله

 

+ نوشته شده توسط مصطفی در شنبه بیست و سوم آذر 1387 و ساعت 22:16 |
آنروزها دروازه شهادت داشتیم

وحالا معبری تنگ

هنوز هم برای شهید شدن فرصت هست

دل را باید صاف کرد

+ نوشته شده توسط مصطفی در شنبه بیست و سوم آذر 1387 و ساعت 17:12 |

یاد و خاطره

شهدای تخریب لشگر انصار الحسین(ع)

همدان گرامی باد

+ نوشته شده توسط مصطفی در شنبه بیست و سوم آذر 1387 و ساعت 17:8 |

 

سلام بر                                            

 شهدا

+ نوشته شده توسط مصطفی در شنبه بیست و سوم آذر 1387 و ساعت 16:54 |

شیشه عطر بهار لب دیوار شکست

                 و هوا پر شد ازبوی خدا

                       همه جا آیت اوست

                       دیدنش آسان است

       سخت آن است که نبینی او را

+ نوشته شده توسط مصطفی در شنبه بیست و سوم آذر 1387 و ساعت 16:44 |


Powered By
BLOGFA.COM